تبلیغات یادداشتی بر جلد اول کتاب سیاوش انوشک نوشتهی علی آرام
بالاخره وقتی پیش آمد که نوشته ای را که مدتها بود برای جلد نخست سیاوش انوشک نوشته بودم تایپ کرده و دروبلاگ بگذارم.
نویسندهی این کتاب دوست فرهیختهام آقای علیرضا عطاران است که بدون اغراق میتوانم بگویم با نگارش این کتاب دست به اقدام بزرگی زده است.
جلد نخست این رمان از زبان خود نویسنده به طور مختصر، به بررسی اوضاع اجتماعی، اقتصادی و سیاسی واپسین سال های امپراطوری ساسانی پرداخته و به همراه شکل گیری شخصیتهای تایخی، اسطوره ها، آئین ها، روابط اجتماعی و به طور کلی تمدن این دوره از ایران شکل می گیرد.
تجربه ی مطالعه ی کتابی به مانند تاریخ ایران باستان، به من ثابت کرد که من این کاره نیستم، یعنی خواندن تاریخ به صورت جدی واقعاً کار من نیست. حال اگر همین ایران باستان در غلیانهای آدمهایی مثل باستانی پاریزی خودش را نشان می داد برایم جذاب بود. اصلاً خاتون هفت قلعه پاریزی بود که مرا به سمت تاریخ ایران باستان کشاند. از رمانهای تاریخی هیچ وقت کتاب عقاب الموت و خواجهی تاجدار را فراموش نمیکنم و نوشته های معروف میکاوالتاری هم که زبانزد همه هست دوران سیاه دانشآموزیم را رنگارنگ میکرد.
به یاد دارم وقتی کتاب مرده خوارن نوشتهی مایکل کرایتون را در سالهای اولیه دبیرستان خواندم و مقدمهی مترجمش که این داستان بر مبنای سفرنامه ی ابن فضلان است که نسخهی اصلیش در موزهی آستان قدس رضوی موجود است. به سرم زد که این سفرنامه را هرطور که شده بدست آورم. و مثالهای بسیاری از اینگونه...
لب کلام اینکه داستانهای تاریخی مرا به اصل خودشان مشتاق کرده بودند. اصلی که رو به فراموشیاست.
خب از کتاب بگویم و ازخصوصیات حائز اهمیت آن در نزد من:
۱- تعدد شخصیتها وشخصیت پردازیها در این کتاب باعث شگفتی من شد چنانچه بعد از کتابی چون صد سال تنهایی این اولین کتابی بود که در این مدت باعث شد من با نت برداری و تهیه درخت شخصیتها به خواندن رمان بپردازم. در این کتاب حتی اسب هم شخصیت پردازی شده بود:
مهران آرام نزدیک شد و پوست سیاه و براقش را دست کشید. یالهای آشفتهاش روی گردنش یلهشد و ماهیچههاش کشیده شد. همچنانکه او را نوازش می کرد، برگشت و فریاد زد: ((پدر بزرگ! پوستش همچون مخمل نرم و براق است.))
انوشک گویی شنید، سرش را راست کرد؛ لرزه ای به پوستش داد و آماده جهیدن شد. پیشکار سفت نگه اش داشت. با یک جهش پرید و چنگ انداخت توی یالهای افشانش. انوشک از جا کنده شد و میان دشت به تاخت درآمد.
پدر بزرگ و آجودان اوبا نگرانی، سواره از پی او تاختند. مادر بزرگ از ترس لب فروبسته بود. من نیز خود را باخته بودم. زمان درازی که برای ما کشنده بود، گذشت تا مهران را با چهره خونآلود آوردند. انوشک او را از پشت خود پرت کرده و پیشانیاش شکسته بود.
مادر بزرگ نمیخواست مهران سوارش شود، می گفت سیاه است و بدشگون. مهر هرمز اعتراض کرد اما او انوشک است.))
مادر بزرگ نالید: ((نامش انوشک است اما سوارش را می میراند.))
پدر بزرگ به پیشکار زنهار داد کسی به انوشک نزدیک نشود. اما مهران که شیفته اش شده بود، دور از دیگران به او سر میزد. تا این که به سرش زد دوباره سواری بگیرد. گفت کمی شیرینک بیاورم، میدانست کسی به من بدگمان نمی شود. تندی رفتم و مشتی شیرینک آوردم. هر دو به آرمی به ستورگاه رفتیم.
انوشک با چشمان سرخ و آتشین به ما نگریست. آرام و نجیب. گویی از کاری که کرده بود پشیمان است. مهران کمی گردنش را نوازش کرد، اکنون رام و گوش به فرمان شده بود. با دست دیگر شیرینکها را به دهانش نزدیک کرد. چندبار آن را بویید و بعد با لبان کلفت و لرزنده اش آن ها را در دهان فرو برد. خواستم دستی به پهلویش بکشم. مهران چیزی نگفت. به آرامی نزدیک شدم. دانست می خواهم نازش کنم. گوشهاش که کج شده بود، راست کرد و خودش را به سویم یله داد. به آرامی بر تنش دست کشیدم. به راستی که مهران راست می گفت؛ پرزهای پوستش به نرمی مخمل بود. ماهیچههای ورزیدهاش را چنان نوازش کردم که خوشش بیاید. انگار با من بیشتر آشنا بود. آهسته در گوشش پچپچ کردم: ((به عمویم سواری می دهی؟))
پوزهاش را برگرداند و لف لفی کرد. دریافتم میخواهد بیشتر بداند، گفتم: ((دوست دارد سوارت شود تا مانند تو انوشک شود.))
بار دیگر سرش را جنباند که باید سوارکار نیکی باشد، تندی گفتم: ((او سوار کار ماهری است، می تواند بدون زین سواری بگیرد، یا زیر شکمتبرود، به پهلوی راست و چپ تو بیاویزد؛ تا هرجا بتازی او هم با تو بتازد.))
چند بار سرش را به چپ و راست چرخاند و در پی آن شیههای کشید.
۲- تعدد فضاها یی چون درون قصر پادشاه، درون خانهی سرداران، میان مردمان عادی، عبادتگاهها و ... و شرح جزئیات وقایعی چون جنگ، جشن، مجازات و ...در نوع خودش جالب توجه بود.
با آمدن پاییز مردم خود را برای برگزاری جشن مهرگان آماده می کردند... گروهی گفتند چون والا گهر عروسی دخترش و دامادش را در جشن مهرگان برگزار میکند، مهرگان باشکوه تر از هر سال خواهد بود...
پگاهان پیش از دمیدن آفتاب از خواب برخاستم. مردم نیز پیش از دمیدن آفتاب جشن را آغاز کردند. در هر کوی و برزن مردم شادی و سرور می کردند.
مردم با پوشیدن جامههای نو و پاکیزه به بزم و پایکوبی پرداختند. گروهی نیز شیرینک، نان قندی، و پختنیهای شیرین میان مردم پخش کردند. گلاب به یکدیگر پاشیدند. بازار و دکان ها را بستند. سر در خانهها و سراها را با پارچه ها رنگین آراستند، موبدان و مغان نیایش اهورایی خواندند.
((ای فرشتگان به زمین فرود آیید و نیروهای اهریمنی و بدکاران را بزنید و از دنیا برانید))
آنگاه عروس و داماد را جامه نو پوشاندند. مهران کت درازی که تا زانویش میرسید؛ به تن داشت و شالی به رنگ شگرف تند به کمر بسته بود. موهاش از زیر کلاه قفقازی روی شانه ریخته بود و چهره سفید و پهن و استخوانیاش کمی پریده بود. فرنگیس نیز در چادری سپید که بر سرش انداخته بودند، گم شده بود...
۳- استفاده از چند سبک روایت:
برای مثال روایت در یک جا توهمی بود؛
ناگهان سرم گیج رفت، آنگاه دریافتم دارم در هوا پرواز می کنم. از ترس چشمانم را بستم. تا چشم باز کردم خود را در یابانی خشک و سوزان دیدم. خورشید راست به چهرهام میتابید. برخاستم و گشتی پیرامونم زدم. نمیدانستم کجا بودم. به هر کجا می نگریستم، شن بود و ماسه. جنبنده ای دیده نمیشد. هراسان به بالای تپهای دویدم. چند بار زمین خوردم، تا اینکه توانستم خودم را روی تپه برسانم...
و در یک جا کاملاً گزارشی و رئال:
نخست نوبت سواران خراسانی و دیلمی بود که در نردهای سنگین مهارت داشتند. جنگجویان دیلمی از اندامی نیرومند رخوردار بودند، سوار بر اسب های پرمو وتنومند خود، زودتر از رومیان به آنها رسیدند. خراسانی ها نیز با سپرهای شگت که شبیه به اژدها بود و شمشیرهای بزرگ به یاری آنها شتافتند...
۴- این جلد کتاب در دو زاویه دید دانای کل و اول شخص شکل گرفته است.
لختی گذشت تا خوابگزار توانست سخن بگوی، سخنانش به دشواری شنیده می شد. آزادبه واژه به واژه با آوای رسا برگرداند: ((شاهنشاه بنی ساسان در خواب دیده...اشتران تازی، اسبان پارس را پی خود میکشند...دجله را مینوردند...به همه سرزمین ایران میرسند.))
سایب دوباره خاموش شد، بار دیگر که سخن گفت آهستهتر و کندتر:
((پس مردم برخیزند، کاوه شورش کند، دارنده عصا بیاید، شاهنشاه بشکند، دوازده شاه و شهبانو برتخت نشینند، آنگاه دودمان ساسان بر باد رود.))
چون چیزی نگفتم، پیش آمد و دستم را گرفت. وادارم کرد به سوی تخت برویم. بدنم گر گرفته بود، با هر دشواری بود چندگام همراه او رفتم. یاد سخنان بزیک افتادم. اگر دستت را گرفت، تو هم دستهای خودت را گرد کمرش بینداز و او را بخود بچسبان و روی تخت دراز بکشید...
۵-در کل کتاب جزئیاتی وجود دارد که در واقعی کردن حوادث تاثیر به سزایی دارد. برای مثال حضور شخصیت اصلی روایتی در روایتی دیگر به عنوان نقشی فرعی. مهمترین آثاری که با این گونه روایت باعث واقعیتر شدن جهان داستان شدهاند را که به یاد دارم : حضور سگ ولگرد از داستان سگ ولگرد در انتهای داستان داود گوژپشت صادق هدایت است. از جمله کارهای دیگر می توانم به اکثر کارهای انوره دوبالزاک یا سه رنگ کیشلوفسکی مثال ببرم.
۶-در کل کتاب همانطور که در مقدمه آورده شده بود سعی بر این بود که بعضی از واژه های مهجور فارسی جایگزین کلمات عربی شوند برای مثال:
سهش به جای احساس
آسمانه به جای سقف
افشره به جای عرق
پادافره به جای مجازات
وبه طور کلی نوع نثر و لحن بیان آن در اکثر جاها سعی داشت که به واقعی بودن زمان رویدادها کمک کند. اما به نظرم در چند جا به طور کامل موفق نبود.
۷و پایان کلام: در کل به نظرم رمان سیاوش انوشک کتابی درخور توجه است که زحمات چندین ساله نویسندهاش در آن کاملاً مشهود است. از هدف نویسندهاش اطلاع چندانی ندارم ولی اگر قصدش جلب مخاطب عام است، به نظرم این کتاب برای همراه کردن خواننده نیازمند ابزار قویتر، برای مثال تعلیق های قوی تری می باشد.
درونمایه این اثر، تشابه اعتقادات در قبل از اسلام و بعد از اسلام در ایران و تلاش نویسنده برای بیان این مطلب که با آوردن جملات آغازین فصل ها واضحتر شده است و... نیازمند بحثی طولانی تر و اطلاعات تخصصیتر میباشد که از دایره ی توانایی من خارج است.
و در آخر زیباترین و تاثیر گذارترین قسمت کتاب را که در اینترنت تحت داستان کوتاهی به نام پادافره منتشر شده است را میتوانید از طریق این لینک بخوانید.
لینکهای مرتبط دیگر:
قسمتهایی از کتاب سیاوش انوشک
سایت نویسنده
سخنی در باب کتاب از خود نویسنده