تبلیغات دو سال پیش کتاب آینههای دردار گلشیری را خواندم و به قول شهریار مندنی پور که خوانندههای کم خوانده برایشان سنگین است زبان آوری گلشیری، سنگین بود و سرگیجه نگذاشت که چیز زیادی از کتاب عایدم شود. اما جملاتی از کتاب در یادم ماند؛
...داستان نویس هم گاهی ارواح خبیثه مان را احضار می کند، تجسد میبخشد و میگوید: ((حالا دیگر خود دانید، این شما و این اجنهتان)).
...از من میشنوید هیچ وقت پسر یا شوهر و حتی دوست یک نویسنده نشوید. دوری و دوستی.
آینه های دردار
آشوب
از روبرو به دختر خیره می شود. مانتویی آبی پوشیده. ساق پاهایش معلوم است. به سختی فرمان ماشین را میپیچاند و روبروی دختر توقف می کند. میگوید:میدون؟ سعی می کند با لبخند بگوید بله ولی تنها با سر تصدیق میکند. دخترک در صندلی پشت می نشیند. از آینه جلو به او خیره می شود. او با موبایل مشغول است. به موهایش که بیرون ریخته نگاه میکند. نمیتواند چشم از چهرهی بی توجهش بردارد. بی توجهی دختر برایش طبیعی است.
دختر در میدان پیاده میشود. سعی میکند از او پولی نگیرد اما نمیشود. باقی پول را با تعارفهای بسیار به او میدهد و در این حین یک نگاه سیر به او میکند اما او در تمام این مدت با موبایلش مشغول است. تنها یک بار به او میگوید مرسی. در گوشه ی میدان میایستد و با چشمانش رفتن او را تعقیب میکند. به ساقهای عریانش خیره میشود. افسر به سمت او میآید. سریع میزند روی دنده و راه میافتد. در آینه به چهرهی درهم ریختهی خود نگاه میکند و بعد سرعت میگیرید.
جلوی مغازه ای نگه میدارد. گلویش خشک شده بود. دوست داشت یک نوشیدنی خنک مینوشید. وارد مغازه میشود. پسر قد بلند عینکی ای را میبیند که کیک و ساندیس میخورد. مغازه دار تمام مشتریها را راه میاندازد بعد به او با اشاره میفهماند که چه میخواهد. به مغازه دار میگوید: یه ساندیس.
ساندیس را میگیرد و میآید نزدیک ماشین. با ساندیس اندکی درگیر میشود و آخر سر آنرا با دندان میبرد. در حین خوردن سیاهی کوچکی در ماشین نظرش را به خود جلب می کند.
در ماشین را باز میکند. یک کیف در ماشین مییابد. محتویات کیف یک کارت کتابخانه و یک کارت به نظر دانشجویی و مقدار کمی پول است. به عکس روی کارت نگاه میکند. شکش برطرف میشود. چهرهی روی عکس چهرهی همان دختر است بدون آرایش.
کیف را بیشتر میگردد تا شماره یا آدرسی از او پیدا کند. اما نمییابد.
ساندیس را تا آخر به سر میکشد. سوار ماشین میشود و به سرعت به راه میافتد. در حالیکه در دلش یاشانس یاشانس میگوید فرعیهای اطراف میدان را با سرعت کمی جستجو میکند. به فکرش میرسد که به کتابخانه برود. به کارت کتابخانه نگاه می کند.
دم در کتابخانه نگهبان جلویش را میگیرد.
- کجا آقا؟
شانههایش را راست میکند و میگوید: کار دارم.
- چه کار؟
از مسیر رفت و آمد خودش را میکشد کنار و میگوید: یه کارت پیدا کردم.
- خب بده میدم به مسولای کتابخونه.
- نه نمیشه.
- چرا؟
- یه کیفم باهاش بود.
- خب کیف رو هم بده میدم.
در دلش میگوید: مرتیکه پف یوز.عجب کلیدی کرده و بعد با عصانیت میگوید: نه خودم باید بهش بدم.
-پس واسا تا تلفن بزنم.
به کسانیکه از در رد میشدند نگاهی میکند و میگوید: اکه شانس اگه اومدی. نگهبان در این حین میگوید: باشه برو بالا.
کتابخانه بوی خوبی میدهد. پلهها بسیار تمیز است. پایش روی پاگرد به راحتی سر میخورد. داخل سالن میشود. یکی از کتابدارها با تلفن حرف میزند. دیگری کتابهای پسران را میگیرد و یکی دیگر کتابهای دختران را. صبر میکند تا همه بروند. وقتی همه رفتند یکی از کتابدارها به طرف قفسههای کتاب میرود. و دیگری روی کارتی همچنان مشغول نوشتن بود. نزدیک او میشود.او از صندلی بلند میشود و به طرف کشویی میرود وکارت را در کشو میگذارد وهمانجا با محتویات کشو مشغول میشود.
با صدایی گرفته میگوید: میبخشین. کسی صدایش را نمیشنود. کتابداری که به سمت قفسهها رفته بود بر میگردد. بار دیگر میگوید: میبخشین.
- بله بفرمایین
-نگهبون زنگ زدند.
- اِ آمدید. کیف را بگذارید زنگ میزنیم بیاید ببرد.
- نه آخه نمیشه.
کتابدار کتاب دیگری را بر میدارد و در حالیکه به طرف قفسهها میرود میگوید: چرا؟
مدتی را صبر میکند تا او بیاید.
- باهاس خودم بهش بدم.
- خب برای چه خودت را اذیت میکنی. ما زنگ میزنیم خونش. میآد بهش میدیم.
سکوت میکند. کتابدار با کتابدار میانسال که تلفنی صحبت میکرد موضوع را در میان میگذارد. او میگوید: آقا دستتون درد نکنه کیف را بذارین اینجا بهش میدیم. با خود میگوید: خیال کردین. بعد رو به آنها میگوید: این کارتش اگه کیف رو خواست من پایین تو ماشین منتظرم.از پلهها پایین میآید.
کتابداری که جوانتر بود و ریش پرفسوری داشت کارت را از روی میز بر میدارد و میگوید: نا کس طرف دختره. مرتیکه یه ریگی تو کفششه. بذار شماره شون رو پیدا کنم.
کتابدار مسن تر میگوید: نه بابا مثلا زرنگه. به ما اعتماد نداره.
کتابدار دیگر که دائم بین قفسهها درحال رفت و آمد بود با صدای بلند میگوید: قیافش نشون نمیداد امانت دار باشه.
به اطراف نگاهی میکند و تصمیم میگیرید که در ماشین بماند. سعی میکند تا چهرهی دختر را با عکس روی کارت بازسازی کند. وقتی چهرهاش کاملا ساخته شد. تنها یک برخورد در ذهنش شکل میگیرد. دخترک میآید. با لبخندی از او تشکر می کند. با موبایلش به خانه اطلاع میدهد. بعد به او میگوید: چه طوری از شما تشکر کنم؟ به دختر میگوید:هیچی خانوم وظیفمون بود. دوباره تا میدان میبردش و در راه با او صحبت میکند. میتواند شمارهاش را بگیرد. میتواند به او بگوید هر وقت جایی خواستید برید به من زنگ بزنید. ناگهان میگوید: نه این آخریش خطریه. باید بمونم خونه. ولی جهن نم شایدم اصلا ً کار به اونجاها نرسه.
دستمالی را از داشبورد در میآورد. به صورتش میکشد. دستی به موهایش میکشد و چشمانش را به در کتابخانه میدوزد. اندکی میگذرد چشمانش سنگین می شود. چرتش میگیرد.
ساعاتی بعد دختر وارد کتابخانه میشود. تا وارد سالن تحویل کتابها میشود بیتوجه به جمعیت به کتابدار جوانتر که مشغول تحویل کتابهاست میگوید: کی کیفم رو پیدا کرده؟ کتابدار سرش را که به حال نوشتن پایین افتاده بود بالا میآورد و میگوید: اِ اومدین! کتابدار و مراجعین اندکی او را برانداز میکنند. کتابدار سرش را برمیگرداند و روبه کتابدار میانسال که پشت میزش نشسته بود و روزنامه میخواند میگوید: آقای ابریشمی اومد.
- کی؟
- کیفه
- آهان!
دختر از میان جمعیت راهی مییابد و در موقعیتی نزدیکتر به کتابدار جوان قرار میگیرد. کتابدار میگوید: دو ساعته پایین منتظره.
میخندد و میگوید: چه بی کار! بعد با اشاره میگوید: پایین؟
- آره پایین.
دختر میخواهد برود که کتابدار سرو روی او را برانداز میکند و میگوید: نه خانوم وایسا! زنگ میزنیم بیاد بالا.
دقایقی بعد راننده با صدای نگهبان از خواب بلند میشود. سر و رویش را مرتب می کند و قرقر کنان میگوید: چرا باید برم بالا؟ اگه گذاشتن ناکسا.
تا وارد سالن می شود. دختر را میبیند. کارت دانشجویی را از جیبش در میآورد و با لحنی جدی جلوی کتابدار میگوید. بیا خانوم. کیفتم پایینه. بیا بگیرش. دختر هیچ نمیگوید رو به کتابدارجوان میکند. کتابدار میگوید: نه آقا کیف را بیار بالا.
-یعنی چه آقا بیاد بگیره دیگه مسخره کردین.
کتابدار مسن تر به همراه دو مراجعه کننده که حواسشان متوجه او شده بود گفت: خب آقا شما که اینهمه وقت صبر کردین خب لطف کنید بیارید بالا.
در دلش میگوید: بشاشی به این شانس. مرتیکه پف یوز. از پله ها پایین میآید با خود سبک سنگین می کند و میگوید: کیف رو میدم. منتظرش میشم.
در طبقه ی همکف کمی توقف میکند و بعد دوباره به طبقه بالا میرود. بدون اینکه نگاهی به کتابدارها بکند کیف را به دختر میدهد. کتابدار جوانتر که کارش را رها کرده بود ومنتظر او بود میگوید: آقا متشکر. راننده به او توجهی نمیکند. به دختر میگوید: ببینید چیزی کم نشده باشه. دختر که در چند قدمی او فاصله اش را حفظ کرده بود محتویات کیف را نگاه می کند و بعد با حالت لبخند گونه ای میگوید: مرسی. او نگاهی به کتابدارها که حالا دوتایشان به او نگاه می کردند میکند و با صدای گرفته ای می گوید: اگه خواستید می تونم برسونمتون.
یکی از مراجعین که گویا جریان آنها را دنبال می کرد به او نگاهی می کند و بعد به دختر.
دختر هم نگاهی به کتابدارها می کند. کتابدار میانسال می گوید: آقا زحمت کشیدید. بعد دختر میگوید: مرسی اینجا کار دارم. او در حالیکه سرش پایین بود و به زمین نگاه می کرد گفت: هر طور میل خودتونه وبعد با دختر خداحافظی میکند.
پس از اینکه کتابدار جوانتر از رفتن او مطمئن شد رو به دختر میگوید: یه خورده صبر کن بذار بره بعد برو و بعد به سمت مراجعین می رود و درحین کار زیر چشمی به دختر که خودش را با موبایل مشغول کرده بود نگاه می کند.
دختر بعد ازدقایقی سرش را پایین می اندازد و در حالیکه همچنان با موبایل مشغول بود و به سمت بیرون میرفت صدای کتابدار جوان را میشنود.
-خانوم سلطانی.
-بله
-یه لحظه اجازه می دین.
-بفرمایید
-اجازه بدین یه تلفن بزنم پایین ببینم رفته یا نه.
-آخ خه
-یه لحظه
کتابدار سریع به سمت کتابدار مسن تر که همراه با چای خوردنش روزنامه هم میخواند میرود ومیگوید: یارو خطرناکه. بعد به پایین از روی تلفن روی میز زنگ میزند.
-سلام
-علیک سلام
-آقای جوادی یه زحمت بکش ببین راننده که کیف رو پیدا کرده بود دور و بر کتابخونه نیست.
-تو ماشین هنوز منتظره
-ناکس! بهش بگو بره پی کارش
- چشم
- منتظرم
کتابدار در حالیکه گوشی در دستانش بود رو به کتابدار مسن که بی تفاوت همچنان میخواند میگوید: نگفتم یه ریگی تو کفششه. جلو در هنوز وایساده. صدا از توی گوشی میآید.
- آقای ملکی بهش گفتم بره. یه فشم بارم کرد و رفت.
- تعقیبش کردی ببینی کجا میره.
- مگه چیزی شده
- نه، فهمیدی کجا رفت.
- رفت کوچه پشتیه.
- هنوز اونجاست؟
- فکر کنم. بن بسته.
- ممنون
- خواهش میکنم.
دخترکه منتظر بود گفت:چی شده.
- یارو خیلی بی کاره هنوز پایینه.
کتابدار میان سال گفت: خب زنگ بزنید صدوده. کتابدار دیگر که از بین قفسه ها میآمد گفت: نه بابا بزرگش نکنید. کتابدار جوان رو به دو سه مراجعه کننده به نحوی که گویا آنان می دانستند گفت:این آدما خطرناکند. کتابدار میانسال رو به دختر گفت: خونه تون کجاست؟
- فلکه دوم
- میتونی بری ولی باید مواظب باشی. اگه تو راه با طرف برخورد کردی محلش نذار.
- باشه
در این حین کتابدار جوان گفت: بذار تا موقعی که می خواد ماشین بگیره همراهیش کنم.
دختر گفت: نه آقا خودم می رم. زحمت نکشین. کتابدار دیگر که کتابها را در قفسه میچید سرش را خم میکند ومیگوید: چرا تو؟ خب به آقای جوادی بگین این کار رو بکنه. کتابدار میانسال با لبخند موزیانه ای می گوید:آره فکر خوبیه. کتا بدار جوان ابروهایش در هم فرو می رود و بدون اینکه چیزی بگوید به طرف قفسهها می رود.
راننده با تعجب می بیند که دختر با نگهبان سر خیابان ایستاده اند وماشین میخواهند. طرف آنها می آید ومیگوید: خانوم برسونمتون. دختر توجهی نمیکند. نگهبان می گوید: برو آقا. راننده میگوید: جناب به شما چه. دختر رو به او میگوید: برو آقا.
- کجا برم؟
نگهبان با عصابانیت بیشتر می گوید: آقا بر و دیگه.
- خا نوم خب بگید تا کجا تا برسونمتون.
دختر همینطور برای ماشین گرفتن دستش را دراز کرده بود و نگهبان میگوید: برو آقا وای نسا پلیس خبر می کنم ها.
یک ماشین با علامت دختر میایستد. راننده سرش را بیرون میآورد وبلند میگوید: گورت را گم کن . اما دختر سوار میشود. راننده میخواهد بزند روی دنده که نگهبان یقه اش را میگیرد: آقا کجا میری. ماشین دختر راه میافتد و او در حالیکه به آنها نگاه می کند سعی می کند دست نگهبان را پس زند.اما وقتی می بیند دیگر کاری نمی تواند بکند در دلش می گوید: بشاشی به این روزگار.
در ماشین را نیمه باز می کند و سر نگهبان که همچنان یقه اش را گرفته بود فریاد می زند: چی میخوای عینهو سگ پاچمو گرفتی ننه سگ کارت فقط پاچه ماست و بعد با مشت دستش را پس میزند ... در اندک زمانی خیابان روبروی کتابخانه پر از جمعیت می شود...
تابستان ۸۳
باز نویسی تابستان ۸۴