تبلیغات دروغ هرگز جاودانه نخواهد ماند. مرد به خانه آمد. فضیلت در معرفت است. پشت پنجره جای گرفت. همواره نور از روزنی راه خویش را مییابد. گوشهی پرده را به کناری زد. نور در قلب است. آن سوی خیابان پشت پنجرهای دیگر سیاهی را دید. آنکه آنی دارد نوری برای آرامش دارد. سیاهی هر روز هزاران نفر را پشت پنجره به بازی میگرفت. لبخند در چهرهی پاک التیام درد است.
رهگذران هم سیاهی را میدیدند. حرص حاصل ناپاکی ِ عشق است. سیاهی به رهگذران مینگریست. حسادت بر نداشتهها و غرور بر داشتهها، جای عشقه را گرفتهاست. در میان رهگذران مردی کلاهش را برای او برداشت.
گندآبه ای است اخلاق وقتی به ریا مبتلا شود. سیاهی لبخندش را به رهگذر تقدیم کرد. انسان بزرگ جایگاه خویش را میشناسد. رهگذر از حرکت ایستاد. مرد با اخلاق طالب چیزی است که ممکن باشد. سیاهی همچون بازیگران، در جواب نگاه حریص ِ رهگذر پنجره را به شدت بست. بخت یار توخواهد بود اگر به هنگام بسته شدن پنجرهای، سرت لای آن نباشد.
لبخند رضایت بر لبان او آمد. مرد خودخواه روزی تمام خواهد شد. با شعف به خود گفت: او مرا میخواهد! مرد ضعیف از عشق تنها تائیدهای نداشته را میخواهد.
سایهای خوش پوش آن پایین با دسته گلی از ماشین پیاده شد. بگذار برود مرغی را که به یک روز دانه ندادن خواهد رفت. زنگ خانهی سیاهی را زد. تنها زمانی که زمین در نور غوطه خورد تو سایهای نخواهی دید. سایه روی سیاهی را بوسید. جایگاه سایه بیش از سیاهی نیست.
او فریاد برآورد: سایه آدم رذلی است. نه! نمیشود. دنیا جای ضعیفان نیست. او خودش را پس از دیدن کامیابی سایه از پنجره پایین انداخت...