تبلیغات
پل پنهان - پست های بهمن 1384
پل پنهان

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

داستان- بلوک

بلوک
خیلی بد است که آدم گاهی اوقات مشکلاتی داشته باشد که نتواند گریه کند. تنها قلبش تیر بکشد و بخواهد از جایش بیاید بیرون...
آن روز باران می‌آمد. دلم گرفته بود. سوار ماشین شدم. خیلی تند می‌رانم و برخلاف شخصیتم هرکه را که مسیرش با من یکی باشد سوارش می کنم.
وضعیت خیابان‌ها اصلاً خوب نیست. آن روزها هم انتهای چند خیابان را بسته بودند و به کسی هم چیزی نگفته بودند. اولش دو تا خیابان بود و بعد شد شش خیابان. تنها مسیر ورود من به خیابان اصلی، خیابان هفتمی بود. همان که داخلش یک سقاخانه چشمک می‌زند. چند وقتی بود که هر روز از آنجا می‌رفتم و سقاخانه را هر روز می‌دیدم. آن روز وقتی رسیدم به انتهای خیابان هفتم دیدم که آنجا را هم  با بلوک‌های بتنی بسته‌اند و به کسی هم چیزی نگفته‌اند. وقتی رسیدم نزدیک بلوک‌های بتنی، ماشین را خاموش کردم و آمدم پایین. نزدیکی یکی از بلوک‌ها مردی را دیدم که داشت آن را هل می داد. نزدیک تر که شدم دیدم مردی است که در واحد بالایی ما زندگی می‌کرد.
فکر می‌کردم که یک روده‌ی راست توی شکمش نباشد. از او بدم می‌آمد چون با همه‌ی دخترهای آپارتمان سر صحبت را باز می‌کرد. کلاً آدمی بود که به دلم نمی‌نشست یا بهتر بگویم مسیرم با او یکی نبود اما آن روز در آن خیابان خلوت و در آن روز بارانی تنها شخصی که او را با خودم هم مشکل می‌دیدم او بود.
تا نزدیکش شدم برگشت. سرش را تکانی داد و سلام کرد. جای جواب گفتم: تکانی خورد اصلاً؟
- نه. بد مصب سنگینه.
رفتم جلوتر به او دست دادم و گفتم: سعیمون را بکنیم. بعد هر دو چسبیدیم به بلوک. هر چه هل دادیم تکان از تکان نخورد بعد هر دو خیس و نفس زنان تکیه دادیم به بلوک. مرد گفت: چه کسی اینا رو می‌کاره؟ همراه با  تکان سر گفتم: نمی‌دونم.
- چرا صدای کسی در نمی‌آد؟
با تکان شانه‌ها و دست‌هایم به او فهماندم که نمی‌دانم. اما می‌دانستم که خیلی‌ها ماشین‌هایشان را پشت بلوک‌ها پارک می‌کردند و آدم‌های انگشت شماری که مثل من حوصله‌ پیاده روی را نداشتند از آن خیابان می‌رفتند. تا که آن راه‌باریکه‌ هم بسته شد.
مرد نگاهی به اطراف کرد و بعد رو به من کرد و گفت: بریم تا دم سقاخونه هم شمعی روشن کنیم هم سر گوشی آب بدیم. وقتی که گفت شمعی روشن کنیم جا خوردم فکر نمی‌کردم اهل این جور چیزها باشد. دست‌هایم را در جیبم کردم و گفتم: باشه.
چند قدمی‌ نرفته بودیم که فکر کنم از سکوتم کلافه شد. پرسید: چرا اینقدر ساکتی. به دروغ گفتم: فکر بلوک‌هام.  برگشت نگاهی به عقب انداخت و گفت: عجب کلافه کردن ناکسا.
با تعلل خاصی گفتم: آره. کلافه کردن.
- حالا کجا داشتی می‌رفتی؟
- هیج‌جا
- مجردی؟
با تکان سر گفتم بله.
- قصد ازدواج نداری؟
- بهش فکر نکردم.
- بد دردیه.
قصد داشت که بپرسم چی، اما نپرسیدم که خودش دستی به موهای خیس شده‌اش کشید و گفت: تنهایی رو می‌گم.
رسیدیم به دم سقاخانه که دست کرد در جیبش و پول خردی درآورد. انداخت داخل کاسه‌ای که آنجا بود و بعد شمعی از داخل پاکتی که آنجا بود درآورد بیرون. بعد رو کرد به من و گفت: کبریت نداری؟ با تکان سر گفتم: نه!
نگاهی به اطراف کرد و بعد گفت: آهان  اونجاس! بعد بدو بدو به سمت بالای خیابان رفت. دیدم که روبروی در خانه‌ای مشغول صحبت کردن با کسی است. به سمتش رفتم و وقتی رسیدم دیدم با یک آدم خل وضع که زیر سر در آن خانه پناهی گرفته بود و با آتش مختصری که داخل قوطی حلبی بود خودش را گرم می‌کرد، حرف می‌زد.
- محافظا... محافظا...
- آخه یعنی چی؟ درست بگو. محافظا کی‌اَن؟
وسط گفتگویشان پریدم و پرسیدم: چی‌شده؟
- هیچ چی پرت و پلا می‌گه.
- چی می‌گه؟
- می‌گه محافظا اینا رو گذاشتن اینجا.
- خب محافظای کی؟
با پرسیدن من بود که دیوانه با انگشت اشاره‌اش بالا را نشان داد. بعد مرد همسایه گفت: ول کن بابا، یه تخته‌اش کمه. بعد با سرعت شمع را به سمت آتش برد و روشن کرد. دستش را دور شعله گرفت و آرام آرم به سمت سقاخانه راه افتاد.
اواسط راه بود که شمعش با آن همه مراقبت خاموش شد. در جا ایستاد نگاهی به من کرد و بعد با خنده‌ا‌‌ی دوباره به سمت آتش برگشت.
این حرکت چهار بار تکرار شد و من و آن مرد خل وضع مثل اینکه به تماشای فیلمی رفته باشیم به او نگاه می‌کردیم و منتظر بودیم تا یکی شکست بخورد. که باد و باران شکست خورد و مرد همسایه شمع روشن را داخل سقاخانه گذاشت و مشتش را به علامت پیروزی بالا آورد...
دیگر آنجا کاری نداشتیم. وقتی به نزدیکی ماشین‌هایمان رسیدیم هر دو خداحافظی  کردیم و سوار شدیم. اول او دور زد و بعد من. می‌بایست هر دو سر تقاطع که رسیدیم می‌پیچیدیم دست راست. در واقع ما در داخل یک سری خیابان‌های فرعی زندانی شده بودیم. البته خودمان نه ماشین‌هایمان‌...
 
یک هفته از آن روز گذشت که باز همان حس و همان حال هفته‌ی پیش آمد. باران و دلتنگی... می خواستم سوار ماشین شوم و تا سر سقاخانه‌ای که هفته پیش رفته بودیم بروم. خلوت خوبی داشت. تا در پارکینگ را باز کردم دیدم یک بلوک بزرگ جلوی در گذاشته‌اند. وفتی به داخل خیابان نگاه کردم دیدم بلوک‌ها را جلوی در تمام پارکینگ‌ها گذاشته‌اند. مطمئناً این کار را شبانه انجام داده بودند و به کسی هم نگفته بودند چرا. اثری هم از ماشین‌های پارک شده در خیابان نبود.
تنها چیزی که به ذهنم خطور کرد این بود که زنگ  واحد بالایی‌مان را بزنم و با او هم فکری بکنم. مرد که پایین آمد تا چشمش به بلوک افتاد، چشم‌هایش از کاسه زد بیرون. لبخند عصبی‌ای کرد و گفت: جل‌الخالق اینجا دیگه کجاس؟ من سر در نمی‌آرم. بعد رفت و زنگ چند تا خانه را زد. به طرز عجیبی هر خانه‌ای که زنگش را زده بود نسبت به بلوک‌ها بی‌توجه بودند، چند نفری که اصلاً ماشین نداشتند و چند نفری هم برایشان مهم نبود که ماشینشان را بیرون بیاورند یا نیاورند. جالب بود که دو نفری هم خوشحال بودند.
وقتی مرد همسایه آمد لگدی به بلوک زد و گفت: دیوانه‌ها... بعد رو به من کرد، باید کمکم کنی. گفتم: باشه!
او رفت داخل پارکینگ و بعد ماشینش را روشن کرد و آورد نزدیک در. پیاده شد و گفت: سیم بوکسول داری. یکی داخل انبار داشتم. رفتم و برایش آوردم. بعد هر دو سیم را خوب بستیم به بلوک. او رو به من کرد و گفت: حالا قدرت ماشینم رو تماشا کن. سیم را بست به ماشین و بعد با گاز کوچکی بلوک از جایش کنده شد و به داخل حرکت کرد. با دست سعی کردم که به حرکتش جهت بدهم و وقتی کاملاً از جلوی در کنار رفت، همراه با حرکت دستم گفتم خب! مرد پیاده شد. هر دو خوشحال از کاری که کرده بودیم زدیم روی دست‌های همدیگر. سیم بوکسل را در صندوق عقب گذاشتم و بعد هر دو سوارماشین‌هایمان شدیم. هر دو ماشین  به راحتی از توی پارکینگ آمد بیرون. بعد روبروی هم نگه داشتیم.
مرد با خوشحالی گفت: اینه!
گفتم: دستت درد نکنه داشتم می‌ترکیدم.
- حالا کجا می‌خواستی بری؟
- خواستم که نگویم، اما گفتم: سقا خونه.
- با یه مسابقه چطوری؟
- آخه فرعیه!
- بی‌خیال، خلوته.
با تکان سر تصدیق کردم.
او هم با خوشحالی گفت: بزن قدش.
بعد هر دو زدیم و با شماره‌ی سه دیوانه‌وار تا سقاخانه راندیم. اول او رسید بعد، من. هر دو شمعمان را با کبریت‌هایی که آورده بودیم روشن کردیم  و بعد هر دو نفس عمیقی کشیدیم.
مرد نگاهی به پایین خیابان کرد و گفت: نگاه کن!
به پایین که نگاه کردم دیدم اثری از بلوک‌ها نیست. اگرچه سیم بوکسل همراه داشتیم اما نبودن بلوک‌ها کیف دیگری داشت. بعد هر دو زد به سرمان که در این خیابان‌های خلوت یک مسابقه درست و حسابی بدهیم.
مرد گفت: بالای صد و پنجاه رو جا داره.
با غرور خاصی گفتم: اوه برو بالا.
دستش را آورد بالا و گفت: پس بزن قدش. دستم را آوردم بالا و گفتم کجا؟
- اول بزن.
زدم و او گفت: اول تا سر اتوبان بریم. یه  سرگوشی آب بدیم. اگه اینطوری بود  تا پارک جنگلی بریم. هرکی باخت کباب ترک پیاده می‌شه.
چشمکی زدم که یعنی آره.
مرد قبل از اینکه سوار شود گفت: سی دی می دی داری؟
- شرمنده!
- هیچ‌چی؟!
- شرمنده.
- اصلا پخش داری؟!
- آره!
بعد از توی داشبوردش یک عالمه سی‌دی بیرون آورد. بعد یکی را انتخاب کرد و با لهجه‌ی خاصی گفت:‌سِ اااِ لِن دی ی یون. بعد جلوی دهانش گرفت و ها ای کرد و مالید روی شلوارش و گفت: حالشو ببر.
خودش هم سوار شد و پخش‌اش را روشن کرد. آنقدر صدایش را برده بود بالا که می‌شد تا صد قدمی صدایش را شنید. من هم صدا را قد او بردم بالا. چیزی داده بود که رغبتم نمی‌آمد از دنده‌ی دو بالاتر بروم، حال خاصی داشت...
از خلوتی خیابان داشتم زیگ زاگ می‌رفتم و با موسیقی حسابی حال آمده بود که دیدم همسایمان دارد خلاف من بر‌می‌گردد. بوقی زد و ماشین‌اش را وسط خیابان، کج خاموش کرد و آمد پایین. پخش را خاموش کردم و جلویش آرام نگه داشتم.
- چی شده؟
      دست‌هایش را به هم زد و گفت: اکه بخشکه شانس.
- نگفتی چی شده؟
- هیچ چی. یه عده‌ دارن تو اتوبان مسابقه می‌دن.
- کیا؟
- نمی‌دونم. نمی‌دونم.
- خب بریم یه جای دیگه.
- کجا بریم؟ تنها راه خروج همینه.
- خب بریم قاطیه مسابقه‌ای‌ها.
- نمی‌شه؟
- چرا؟
- یه یاروی ِ بی‌سیم به دست جلوم رو گرفت. خوب شد ماشین رو نخوابوند.
- چی می‌گفت؟
- هیچ چی. گیر داده بود که چطوری اومدم بیرون.
- چی گفتی؟
- گفتم نمی‌دونستم مشکلی داره.
- نپرسیدی چی‌کار باید بکنینم؟
- نه بابا طرف حرف نمی‌زنه.
- یه بار دیگه بریم پیشش.
- مث سگ می مونه‌ها.
- حالا بریم.
- فایده‌ای نداره ولی باشه.
وقتی رسیدیم سر تقاطع مردی که بی‌سیم داشت جلویمان را گرفت. بعد آمد طرف من.
-    چطوری اومدی بیرون؟
-    مشکلی داره؟
بعد با اشاره گفت برگرد و رفت سراغ همسایه مان.
- باز برگشتی.
- چاره‌ای نداشتم.
- برگرد.
- مرد همسایه پرسید: می‌شه بگید باید چی‌کار کنیم؟
نگاهی به من کرد و بلند گفت: پرچم و کارت مسابقه می‌خواد.
من گفتم: ازکجا باید بگیریم. بدون اینکه جوابی بدهد نگاهی به هر دویمان کرد و پوزخندی زد بعد دست‌هایش را به نشان اینکه بروید و گم شوید تکان داد. سمج بازی کردم و گفتم: چقدر می‌شه؟
مثل اینکه خیلی به او برخورده باشد پشت بی‌سیمش گفت: خیابان دهم دو نفر مشکوک.
مرد همسایه داد زد: اِ. اکه ناکس. بعد هر دو به سرعت ماشینمان را روشن کردیم. هر دو نگاهی به عقب کردیم. خلوت بود. بعد نگاهی به اتوبان کردیم. ماشین‌هایی که پرچم بسته بودند به سرعت می راندند. مرد همسایه نگاه عجیبی به من کرد و بعد زد روی دنده و به سمت عقب گاز داد.
مردی بی‌سیم به دست فکر کرد که او دارد می‌رود به من هم اشاره کرد که بروم. اما ناگهان دیدم مردهمسایه با سرعت گاز داد و به سمت جلو آمد. در یک آن مرد بی‌سیم‌به دست پرید عقب. مرد همسایه‌مان هم کوبید به جلوی ماشینش، که جلوی راه را گرفته بود و بعد در یک چشم به هم زدن دیدم که ماشین مرد بی‌سیم‌به دست سوت شد به کنار. با ایست او بود که حواسم رفت به سمتش اما دیگر دیر شده بود و مردهمسایه فرار کرده بود. من ‌هم به سرعت زدم روی دنده و خواستم جا بیندازم و از گوشه‌ی باز شده ‌ای که از کنار رفتن ماشین ایجاد شده بود بروم توی اتوبان که با ایست دوم تمام بدنم به لرزه افتاد.
بعدش یک‌عالمه بی‌سیم به دست مثل مور و ملخ ریختند و مرا گرفتند...
اگر شانس بیاورم و از این دخمه بیرون بیایم می‌بایست خودم را عادت بدهم به پیاده روی. البته پیاده روی هم خسته‌کننده‌ست و هم قلب آدم را از جا می‌کند. شایدم بتوانم یک جورهایی پرچم و کارت تهیه کنم. اینجا می‌گویند کسانی که این دو را دارند جلوی خانه‌شان بلوک نمی‌گذارند. اما فکر نکنم به من بدهند... شایدم دادند. نمی‌دانم چه کنم، دلم گرفته و از همه مهمتر دلم برای مرد واحد بالایمان تنگ شده. خدا می‌داند که او الان کجاست یا اصلاً چطور آدمی است یا اینکه چرا در آنجا آن، البته نمی‌شود گفت خریت بلکه آن کار احمقانه را انجام داد. شاید زده بود به سیم آخر یا شاید... نمی‌دانم، نمی‌دانم. فقط می‌دانم که هرکه بود و کرد نظر من نسبت به او عوض شده است. بهتر از چیزی بود که فکرش را می کردم...
پایان

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : امید فرقانی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان