وقتی میرم توی خودم معمولاً دو سه ماه طول میکشه تا بیام ییرون. ربطیام به کار و وبزدگی این چیزها نداره. اما سه دوست باعث شدند ذرهای دست و پا بزنم؛ دو دوست ندیده، یکی فائزه(
فراتر از بودن)که امیدوارم همیشه پر انرژی بمونه و دیگری سروش(
رهگذر نامه) و قبولی در دانشگاهش. از همینجا تبریک میگم و امیدوارم همیشه موفق باشه و سوم دوست دیدهام؛ هادی جان صادقی.
خب آقا هادی بعد از حذف وبلاگش از این به بعد مهمون ماست و خدا رو چه دیدی شایدم بعدش صاحب خونه. قراره هر از گاهی مطلبی رو اینجا برای مخاطباش بذاره، منم در نوشتههاش جز تغییر فونت و رعایت فاصله گذاری تغییری ایجاد نمیکنم.
خب اینم اولین داستانکش با نام اشباح؛
اشباح
همه جا صحبت از این اشباح است که میآیند و میبرند، من آنها را ندیدهام حتی متوجه آنها هم نشده ام، ولی همه از آنها میگویند، از آنها میهراسند، من از هراس آنها میهراسم. اطرافیان به من میگویند دنیا را آب ببرد مرا خواب میبرد، من هم میگویم بهتر است ببرد.
...
امیدوارم امروز DVD فروشه اومده باشه همیشه ابتدای این خیابون بساط میکرد ولی چند روزه که پیداش نیست. هر روز اینجا میام ولی نیستش، با تمام دست فروشهای این
مسیر آشنا شدم اولی یه جوراب فروشه که میگه از تولید به مصرفه، سه جفت هزار تومن.
از کنارش که رد میشی خیلی با شخصیت میگه: "ببخشید آقا چند لحظه تشریف بیارید."
پیشش که میری میگه :"سه جفت هزار تومن، از تولید به مصرفه."
نفر بعدی بساط لوازم آرایشی میکنه. جلوش رو پر میکنه از لوازم آرایشی و شیشه های رنگارنگ لاک و غیره. وضعیت لباسهاش خیلی ناجور و کثیفه فکر میکنم بخاطر همینه که هیچ کس پای بساطش وا نمیایسته. بعدی جلوش همیشه چند بسته تخمه و پسته و بادومه که تا حالا ندیدم کسی پای بساطش بایسته.
بعدی هم که همون DVD فروشهست، چند روزه که پیداش نیست. ولی امروز انگار یه چیزی تغییر کرده جلوی جوراب فروشه هیچ چیزی نیست. مرد جوراب فروش زده زیر آواز داره آواز های عجیب و غریبی میخونه. مردک لاک فروش بساطش رو عوض کرده کتاب دعا و وسایل رمالی میفروشه از مردم میخواد که فالشون رو بگیره. اون یارو که تخمه و پسته میفروخت داره گدائی میکنه، اینجا همه خودشون رو گم کردند مردم خیلی تند و بی توجه راه میرند بهم دائماً تنه میزنند، عذر خواهی نمیکنند همه دارند به یک سمت حرکت میکنند، بر میگردم به سمتی که آنها از آنجا میآیند، چهار تا سیاهی پشت سرم هستند اینجا همه خودشون رو گم کردن فقط منم که خودمم. من گیر افتادم راه فراری نیست. فکر می کنم برای DVD فروشه هم همین اتفاق افتاده.
هادی صادقی پائیز هزار سیصد و هشتاد و پنج
--