تبلیغات
پل پنهان - داستانک-ابرهای بی‌باران
پل پنهان

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

داستانک-ابرهای بی‌باران

ابرهای بی‌باران
وارد حیاط خانه که شد به آسمان نگاه کرد. ابرها عجیب تیره ‌شده بودند و عجیب روی هم وول می‌خوردند. چمدانش را روی زمین گذاشت. از شیشه‌ی در به اتاق نگاهی کرد. کسی متوجه ورود او نشده بود. خانواده‌اش همانطور چمباتمه زنان پای سفره‌ایی نشسته بودند. با خودش گفت: انگار زیاد هم منتظرم نیستن. شایدم چیزایی به گوششون رسیده؟!
دلش برای همه تنگ شده بود. صورتش را چسباند به شیشه. مادرش پیرتر شده بود و پدرش داشت خوابش می‌برد و برادرها و خواهرهاهم همه مثل اینکه از چیزی ترسیده باشند کنار هم نشسته بودند. صدای رعدی آمد. به آسمان نگاه کرد. رنگ ابرها عجیب‌تر شده بود. با دست دقی به شیشه زد. همه به در اتاق خیره شدند.
پس از خوش و بشی خشک سر سفره نشستند. غذایشان آماده بود. منتظر بود که کسی بگوید چه کردی یا کجا بودی که تعریف کند. اما همه سکوت کرده بودند. بشقاب غذا که به دستش رسید لبخندی به مادرش زد اما او عکس‌العملی از خودش نشان نداد. به پدرش نگاه کرد و به تمام  برادرها و خواهرها، داشتند به آرامی غذا می‌خوردند. به غذا نگاهی کرد امیدوار بود که بتواند برای اولین بار، پس از مدت‌ها خروج از دوران  خوش کودکی، زیر سقفی غذایش را تا به آخر بخورد.
قاشقی پایین آمد و پر شد و خواست بیاید بالا که اندک نوری که در خانه بود از بین رفت. از شیشه در به بیرون خیره شد و دهانش از حیرت باز ماند. پدرش هم سرش را بالا آورد او هم خشکش زد. بقیه هم برگشتند. مادرش فریاد کشید ...
او فریاد زد بچسبید به ستون‌ها. همه در اتاق متواری شدند. خودش هم چسید به ستون. گردبادی آمد و شیشه‌ها را شکست و خانه را زیر و رو کرد و تا حد مرگ همه را ترساند و رفت و بعد آسمان به حالت اول خودش برگشت.
وقتی برای تکان دادن خود از جایش بلند شد فهمید که برای کسی اتفاقی نیفتاده است. مادرش گفت: این دیگه چی بود؟ دستی به پهلویش زد و گفت: مگه تو فیلم‌ها ندیدید گردباد بود. پدرش گفت: یه همچی چیزی اینجا سابقه نداشته. گفت: چی بگم؟ حتماً به یمن ورود منه. پدر به صورت مادر نگاهی کرد، همه بی‌حرکت و ساکت شدند.
داشتند گردباد را فراموش می‌کردند که برادر کوچکش جیغی زد . از لای پنجره شکسته که به بیرون خیره شدند دیدند تمام ابرهای سیاه به هم چسبیده‌اند و صدها برابر گردباد قبلی شده‌اند و به سمت آنها می‌آیند. همه باز فرار کردند و رفتند و چسبیدند به ستون‌ها.
گردباد در یک چشم بهم زدن همه‌ی درها را از جا کند، دیوارها را ریخت و از خانه‌ی پر ابهت تنها نیمچه سقف و اسکلتی بر جای گذاشت. پدرش می‌لنگید، مادرش دست گذاشته بود روی سرش، و هرکدام از برادرها و خواهرها قسمتی از بدنشان زیر آوار بود.
وقتی اطمینان حاصل کرد که همه زنده‌ می‌مانند، چمدانش را که از جایش تکان نخورده  بود  برداشت. کسی به او توجهی نکرد، به ساعتش نگاهی کرد، می‌توانست تا شب مقاوم‌ترین هتل شهر را پیدا کند...

درباره وبلاگ

مدیر وبلاگ : امید فرقانی

آخرین پست ها

جستجو

نویسندگان